خانه وبلاگ
ايميل من
قدم زدن با عابر پیاده
نویسندگان وبلاگ
کاوه
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
بی باورها
ابی نکته گو*
سعيد طلايی
تندر
لاله
بچه درویش
منيره روانی پور
جاده خيس*
قهوه تلخ
اين راه بی نهايت
دلتنگی های يک فنجان شکسته
مثل ماه من
آناهيد
غير ممکن است
صندلی
امین
ایست
یک مسافر
ابراهیم نبوی
راحله
کندوی عسل
روزنگاری های پدرام
بهنام ناطقی
هلیا
ورود باکفش هاسیاه ممنوع
آنالی
خط خطی های زنانه
رهگذر شاخی نور
مداد سیاه
آوای سکوت
آفو
ساسان شیبانی نژاد
خلوتگاه( ویدا)
منا
لینکوگراف
وبلاگ فارسی
لینک امروز
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

گلشیفته عز یز تو را سپاس که فریاد نسل من شده ای. نسلی که زیر باران آموخته های ایدئولوژیک، کودکی اش را باخت، نوجوانی اش را باخت، جوانی اش را باخت، بلوغش را باخت. احساسش را باخت. عقلش را باخت. ایمانش را باخت. بزرگسالی اش را باخت. زندگی اش را باخت. از صبح تا شب زیر باران آموخته های اخلاقی اخلاق گویان بی اخلاق همه چیزش را باخت. یا ماند و مرد یا رفت غربت کشیده کله سیاه نامیده شد!!! نسلی که خواستند سر تاپایش را رنگ کنند. هزار رنگش کنند با قلم های که داشتند. نشد. نشد .نشد. نسل آزمایش و خطا. اینک تو ایستاده ای روبری دوربین. اینک نسل من ایستاده است روبروی دوربین. اینک چشمان سیاه فرو رفته ی تو زل زده است به دنیا . اینک چشمان فرو رفته سیاه نسل من زل زده است به دنیا. معصوم. بی آلایش. بی باک. اینک ایستاده ای برهنه روبروی تمام آموخته های دروغین نسل من. اینک این مائیم . نسل برهنه من. نسلی که همه چیزش را باخته است. برهنه.کودک وار. لطفا رها کنید ما را ای قومی که فقط در برهنگی سکس می بینید. این نسل من است. می خواهد بی ریا باشد. بی پوشش. بی آلایش. بی دروغ.بی اندیشیدن به سکس! نسل من می خواهد به گذشته برگردد. نسل من می خواهد دوباره برهنه بدنیا بیاید از دستان خدا. نسل من نمی خواهد نقشی های هفتاد رنگ را بر تن کن. این نسل من است. با سکوت. خیره شده به دوربین. برهنه.برهنه ی برهنه برهنه. می خواهد مرگ رویاهایش را برهنه بنگرد نسل سوخته ی من!!!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ - کاوه
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد.
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ماپیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین.برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود ." مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ...ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ...
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها ،آقای پایان نامه،آقای ضد سینما،اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است.
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند .
عابر پیاده نوشت: آقای معادی عزیز، دوست عزیز، برادر عزیز، هم میهن عزیز، آری نسل ما هنوز غیرتی دارد تا قلم بردارد اینگونه تاراج فرهنگ را داد بزند. نسل ما هنوز غیرت دارد تا نه با سنگ چوب و چماغ که با نوشتن، اشک هایش را فریاد بزند. نسل ما هنوز نادر هایی چون شما دارد که اگرچه جهان را به تحسین وا می دارند اما درون کشورشان باید بشیند ردیف آخر سینما و به سخره گرفتن این این صنعت توسط این اخراجی ها را تحمل کنند. اما دوست عزیز یادمان نرود اینجا سرزمین آریو برزن است و آریو برزن چه مجسمه اش درون میدان شهر یاسوج باشد چه توسط قومی کج اندیش نقشه برداشتنش کشیده شود باز هم آریو برزن است. اینجا مهد فردوسی است. اینها نمی فهمند فردوسی درون فرهنگ ریشه دارد نه درون میدان فردوسی. اتفاقا بتن را، تیر آهن را ،سنگ را و... را می تواند کند. می توان جابه جا کرد اما فرهنگ را نه می شود فروخت، نه می شود دزدید، نه می شود جابه جا کرد و نه می شود نادیده گرفت.نادر عزیز اینجا سرزمین نادر شاه افشار است اینجا سمین دانشور هنوز قلم می زند. اینجا هنوز وقتی از ما می پرسند که بهترین فیلم سینمای ایران چیست یاد قیصر می افتیم یاد درباره الی می افتیم یاد آژانس شیشه ای می افتیم. اینجا سرزمین داریوش مهرجویی است. اینجا هنوز یاد عزت الله انتظامی و بازی درخشانش مو برتن مان سیخ می کند. اینجا سرزمین قلم است و اندیشه. اندیشه را نه اسکندر مقدونی توانست بسوزاند نه چنگیز خان مغول توانست سر بزند. اینجا ایران است نادر عزیز. اینجا جایی است که جوانانش آنگاه که بخواهند هیچ باکی ندارند تا خونشان کف آسفالت امیر آباد ریخته شود. اینجا مهد غیرت است دوست من. نگران نباشیم. اینجا مردمانش خوب می فهمند . فراعنه همیشه گمان می کردند جاودان می مانند. اما اینگونه نشد. اندکی صبر سحر نزدیک است.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/۱۸ - کاوه
سالروز سکوت
سکوت
سالروز پارچه سیاه کشیده شده روی قلب
سیاه
سالروز شهامت بسیار
شهادت دیوار
سال مرگ بوی خون ریخته شده روی آسفالت امیر آباد
ناباوری
بهت
مشت
فریاد
سالروز حنجره های خشک شده از فرط داد
از زجر بی داد
سالروز صدای گلوله درون مغز
صدای موج روی بام
بوی مرگ
بوی قتل عام شوق
کفن پوشی شور
تاراج رای
تاوان عشق
سالروز اشک
سالروز بر افتادن پرده
عیان شدن چهره
سالروز صدای ضربان قلب مادر
سالروز صدای شکستن پشت پدر
سال مرگ بیست دوم خرداد
بیست دوم مرگ آرزو های حداقلی
.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۳/٢٢ - کاوه
پیش نوشت : از روزی که آنالی شعری از شمس لنگرودی نوشت و مستم کرد اندوه، دیری می گذرد. جمعه شب منزل دوستم مهرداد بودیم. روی مبل که نشستم اصلا متوجه نشدم که سالنامه شرق نیم ساعتی است که دارد به من می نگرد. بلند شدم و زیر صدای میزبان که داشت چای را بی صدا می نوشید، رفتم و بلندش کردم با انبوهی از اندوه. با سیلی از خاطرات نوستالوژیک. ورق زدم، ورق زدم، سر سری، مقاله ها یکی یکی رد شدند. منتظر موضوعی بودم که نگه دارد مرا. نامی ، مقاله ای، تصویری ، ..... هیچکدام نتوانست. نمی دانم پیر شده ام یا آن فضا فضای نخواندن بود!!! صفحات ورق خورد تا ماند روی نام شمس لنگرودی، ایستادم. شعر لنگرودی ایستاده بود کنار سه شعر دیگر. با قدی بلند. بلندتر از سه شعر دیگر!!! سرم را گذاشتم روی پای همسرم و شروع کردم به خواندن. شروع کردم به معاشقه با کلمات. تمامش که کردم، پر شده بودم از یک لذت فراموش شده. یک لذتی که خیلی وقت بود نیامده بود در اوج اینهمه روزمرگی های مدام. از مهرداد پرسیدم. خط کش را برداشتم و گذاشتمش روی صورت کاهی شرق.صدای خش خش که بلند شد شعر بلند قد شمس نیز روی دستانم آرام آرام بلند شد. به خانه که رسیدیم فردایش ، شعر را برای همسرم خواندم. او هم شریک شد در لذت این سطور:
((تو مثل منی برف))
تو مثل منی برف
راه میروی و آب میشوی.
با علمی لدّنی
پنبه بر جراحت سال میگذاری
میبینم اسفند را عصازنان
به سوی بهار میرود.
تو مثل منی برف
آتش را روشن میکنی
تا در هرمش بمیری
یاسهای تابستانی ادای تو را در میآورند
پروانهها که تو را ندیدند
عاشق او میشوند
نکند سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف.
ببین زمین به چه روزی درآمد
تو کرک بال ملائکی
طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.
کاش میتوانستی تابستانها بباری
تا با تنپوشی از برف
برابر خورشید عشوهها میکردیم.
حس میکنم که لشکری از بهشتید
میآئید آدم و حوا را به خانهی اول عودت دهید
لشکری از آب
بر ما که نوادهی آتشیم
حاشا حاشا
من که ندیدهام بشود کاری کرد.
به شادی مردم اعتماد مکن برف
تا میباری نعمتی
چون بنشینی به لعنتشان دچاری.
چیزی در سکوت مینویسی
همهمان را گرفتار حکمت خود میکنی
ما که سفیدخوانیهای تو را خوب میشناسیم.
تو چقدر سادهئی که بر همه یکسان میباری
تو چقدر سادهئی که سرنوشت بهار را روی درختها
مینویسی
که شتکها هم میخوانند.
آخر ببین چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار دادهاند
و تو با پائی لرزان به زمین مینشینی
پیداست که میشکنی برف.
تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ
فکر میکنم سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف.
آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام میشود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/۱۱ - کاوه
یاداشت یکصدو شانزدهم: تست امکانات جدید پرشین بلاگ.
از داخل ورد بدون وارد شدن به وبلاگ وبلاگ مان را به روز می کنیم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/۳ - کاوه
امروز 7 دی ماه است و از هفتم دی ماه 1385، 4 سال می گذرد. 4 سال پر فراز ، 4 سال پر نشیب. سال گذشته سال خوبی نبود. مانند سال قبل ترش. برای وبلاگ نویسان سال های سکوت است و سکوت. سال های ننوشتن است و ننوشتن. انگار هزار ابر غم اندود در ایران سایه فکنده است و انگار قرار نیست بادی بیاید ببرد اینهمه دلتنگی را. هر روز که می گذرد انگار بدتر و بدتر می شود. نوشتن سختم می آید. خیلی از بچه های دیگر هم ظاهرا همینطور شده اند. از دوستان قدیم ظاهرا هنوز تندر قلم می زند. بی خستگی، بی یآس، بی شکت ، با امید. هر از گاهی می آید و دلداری مان می دهد. می آید و می نویسد : اندکی صبر سحر نزدیکش است. شاید راست می گوید. شاید او می داند که خلاصه تبر از نای می افتد و جنگل دوباره سبز خواهد شد. آخر او هر چه باشد چند پیراهن از ما بیشتر پاره کرده است. تندر می نویسد پس هست. ما هم هستیم با همه درد هایی که داریم. همسر عزیزم هم هم دیگر جاده خیسش را از عبورش پر باران نمی کند او هم نمی نویسد . لاله هم که هنوز پیدایش نیست. وبلاگش را دو سالی است که فیلتر کرده اند. خبری از او ندارم. نمی دانم هنوز یاداشت هایش در بالاترین بالا می رود یا نه؟به هر حال آرزو می کنم هرجا که هست سر افراز باشد. درست مانند ابی نکته که سربازان امام زمان، مجبورش کردند که ننویسد!! یادش به خیر. چقدر دلم برای ابی نکته گو و نکته هایش از همه جا، تنگ شده است. چند روز پیش داشتند حکم جعفر پناهی را می خواندند: 4 سال حبس تعزیری و 20 سال ممنوعیت هر گونه کار فرهنگی. یاد شعر سید علی صالحی افتادم. گمان کنم می گفت:
.... گیریم همه پنجره ها را بستید
با رویا هامان چه می کنید؟!!!
مریم هم که خیلی مذهبی بود در این راه بی نهایت مینوشت ،دیگر نیست. ظاهرا دیگر نه می نویسد نه ما را می خواند. آناهید هم همینطور . آنجا هم بسته شده است.یک مسافر هم خیلی درگیر گیر و دار های زندگی شده است و شور و شوق نوشتن ندارد. هر وقت وبلاگش را باز می کنم نمی دانم چرا یاد این مثل می افتم: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رد/ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. بعد اینقدر دلم برای یاداشت هایش تنگ می شود که آرزو می کنم کاش همان تند و خسته برود ولی باز هم بنویسد. گاهی حتی هر از گاهی ،به قول سید علی صالحی! راحله هم همینطور است. درست مثل یک مسافر. این سه نفر را که باز کرد هر سه ماه به سه ما یک یاداشت می گذارد. البته او عذرش موجه است.حالا با دوقلو هایش خیلی سخت است برایش نوشتن. اما اتفاق جالبی که برایش افتاد ادامه درسش بود. تصمیم گرفت درسش را ادامه بدهد. خوشحال شدم حدود هزار تا!!. مثل ماه من هم که سال گذشته بسته شده بود و دیگر باز نشد. لی لا و مصطفی حالا برای شروع یک زندگی مشترک نقشه می ریزند و تلاش می کنند. بی وبلاگ، بی یاداشت، بی مثل ماه من. ه ل ی اهم به سر نوشت مثل ما هم دچار شد و یاداشت های زیبایش دیگر نیست . پدرام هم کم کار شده است و با کلاس !! روزنگاری هایش تبدیل به سال نگاری شده است. مدیر شده است و با هزار درگیری . انالی هم که دارد درس می خواند تا سال دیگر دانشجو شود. سال های قشنگی را پشت سر می گذارد . به آنالی که فکر می کنم یاد روز های اشتیاق دانشجویی خودم می افتم. اشتیاق درس خواندن. عذاب کنکور. ارزو می کنم آرزو هایش مثل آرزوهای نسل من نباشد. ارزو می کنم هر آنچه آرزو می کند اونور اینهمه اظطراب کنکور بدست بیاورد. خط خطی های زنانه هم تقزیبا فعال است و یاداشت های یک کارمند که تبدیل شده است به این خط خطی ها!! ظاهرا نویسنده این وبلاگ بر اساس نامش تغییر موضوع می دهد. اما قلمش فکر می کنم جا افتاده تر شده است و تنوع موضوعاتش بیشتر. یکتا هم در مداد سیاه هر از گاهی متنی می گذارد،یاداشتی، شعری و ما را به شوق خواندن میهمان می کند. ویدا در خلوتگاه، آفو..... هنوز می نویسند. اما راستش نتوانستم با یاداشت هایشان ارتباط زیادی برقرار کنم اما هر از گاهی که فرصت مجال دهد یاداشت هایشان سر می زنم. می خوانم و از اینکه هستند لذت می برم.
چهار سال از اولین یاداشت عابرپیاده گذشت و خیلی ها آمدند و رفتند. درست مثل زندگی. چند ماه پیش می خواستم لینک دوستان را تغییر بدهم و لینک های غیر فعال را بردارم. اما دلم نیامد. دوستانی که هیچ گاه ندیدیم شان آنقدر خاطرات مجازی شان زیباست که نتوانستم حذف کنم شان. آنگار آن دیواره که رویش نام ها نوشته شده است کتیبه ای است که نام دوستان، ما را یاد خاطرات مشترک می اندازد خاطرات ی که تنها یک وجه مشترک دارند. نوشتن و نوشتن و نوشتن.
چهار سال گذشت و من هنوز می نویسم. کم . کم. کمتر حتی. ولی می نویسم و همین در بین اینهمه شلوغی های روزانه برایم جایی شده است که می توانم خودم باش. خودم با علایق خودم. بدون اینهمه شلوغی و دغدغه های روزانه تمام ناشدنی. امروز 7 در ماه است و عابرپیاده دارد شمع های تولد چهار سالگی اش را فوت می کند . می گویند آرزو کن. نمی دانم چرا دلم می خواهد آرزو کنم:
پول هایی که دولت به حساب مان ریخته است با پول های دیگر مان قاطی نشود!!!البته ما هنوز به دولت فخیمه شماره حساب ندادیم. ولی قول می دهیم اگر روز این کار را کردیم حتما یک کیف جداگانه می خریم با چرم گاوی اصل. مشکی رنگ و دارای چند جای پول. این کیف را نگه می داریم تا پول های یارانه ای را در اخل آن قرار دهیم تا با بقیه پول هامان قاطی نشود!!!!
پی نوشت: نصف این یاداشت را 7 دی ماه نوشتم و نصفش را امروز. روزهای شلوغی داشتم و تولد عابر پیاده را با تاخیر جشن گرفتم.
روزنامه شرق دوشنبه را وقتی محمد وحدانی می گذارد روی میزم، چشمانم از روی لب تاپ می چرخد و می رود و می نشید روی نگاه قاضی مرتضوی که دارد نیم نگاه به پشت سرش می اندازد. با همان کت طوسی رنگ. همان ریش کم پشت و سبیل پر پشت ترش که سیاه تر هم به نظر میرسد. چشمانم را روی تیتر زیر عکس شرق می بندم و فرو می روم ده سال در خاطراتم. روز های خاتمی. روزهای روزنامه. روزهای شور و شوق. روز های سیاست و بازی های سیاسی. روز های انجمن اسلامی. دفتر تحکیم وحدت. جامعه اسلامی. روزهای انصار حزب الله ،دانشجو و.....
خاتمی و تمام دولتش با همه قدرتی که نداشتند می نشینند روبروی یک جوانی که تازه لیسانسش را از دانشگاه حقوق دانشگاه آزاد گرفته است و در همان دانشگاه دانشجوی فوق لیسانس شده است. قاضی مرتضوی رئیس دادگاه مطبوعات شده است و به وی اختیار داده اند تا یک تنه مقابل همه روزنامه ها بایستد. قدرت چیز شیرینی است. روزنامه ها یکی یکی بسته می شوند. با دادگاه و بدون دادگاه. قاضی مرتضوی هر روز تیتر یک روزنامه ها ست. در یک سو او ژنرال کیهان، رسالت ، یا لثارات،جبهه و همه روزنامه های جناح راست است و در سوی دیگر، دشمن شماره یک جامعه،خرداد،صبح امروز و همه مطبوعات جناح اصلاح طلب. این جوان حزب اللهی شاید هیچوقت گمان نمی کرد تا این حد معروف شود. در دانشگاه، در روزنامه، در تلویزیون، در رادیو، در ماهواره و کلا در هر جایی خبری بود قاضی مرتضوی هم یک پای این اخبار بود. له یا علیه وی قلم زده می شد. قدرت قاضی مرتضوی را در جایی نشانده بود که حتی خودش هم خیالش را نمی کرد. در یک روز به دستور قاضی مرتضوی ١۶ روزنامه بدون هیچ گونه دادگاهی بسته می شوند و روز بعد کیوسک های مطبوعاتی خالی می شود از ١۶ نشریه که دیشب دستور توقیف شان صادر شده بود. زمان گذشت آقای احمدی نژاد رئیس جمهور شد و قاضی مرتضوی همچنان پیشرفت کرد. مرتضوی جوان رفت. رفت. رفت تا شد دادستان تهران. زمان باز هم گذشت. اتفاقات عجیب غریب افتاد. قاضی مرتضوی جوان حالا کم کم داشت موهایش جو گندمی می شد رسید به داستان کهریزک.
چشمانم را باز می کنم. شرق تیتر زده است: دادستان انتظامی تهران خبر داد: رسیدگی پرونده مرتضوی در خانه اش. حالا باید قاضی مرتضوی معروف که روزانه بیش از ١۵ ساعت کار می کرد و بیش از ده ها یاداشت و خبر در روز به وی اختصاص داشت، بنشیند گوشه خانه تا به پرونده اش در خانه خودش رسیدگی کنند کسی که صد ها نفر را خانه نشین کرد حالا باید گوشه ای منتظر بماند تا...... خدا رحمت کند پدرم را همیشه می گفت دنیا دار مکافات است . هرچه بکنی همین دنیا سرت می آید .عکس قاضی مرتضوی جلوی چشمانم است با همان قیافه حق به جانب همیشگی انگار از همه بیشتر می داند. انگار همه دنیا به دستور او باید حرکت کند. حتما این عکس قدیمی است. دوست داشتم خبرنگاران می توانستند تصویری جدید از وی روی دوربین ثبت می کردند. حالا وقتش هست بنویسم :
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۸/٢٦ - کاوه
چند روز پیش حدود ساعت ٨ شب داشتم از محل کارم بر می گشتم منزل. چهار راه جهان کودک که رسیدم، کرایه را پرداختم و پیاده شدم. پیاده که شدم، چشمم افتاد به یک دوست. به یک آشنا، که مدت زیادی بود ندیده بودمش. چند مدت پیش هم، هرچه تلاش کردم نتوانستم رده پایی از ایشان پیدا کنم. آن آشنا مجید یوسفی بود. داشت سر چهار راه جهان کودک، با یک نفر صحبت می کرد. چشم به چشم افتادیم. لبخندی زدم و سری تکان دادم. ایشان نیز چنین کردند. گوشه ای ایستادم تا صحبتشان تمام شود. صحبت شان ادامه یافت. مجید خان یوسفی با دوستشان، راهشان را به طرف میدان ونک ادامه دادند و من تازه فهمیدم که ایشان مرا نشناختند. من هم دنبالشان راه افتادم. با خنده ای زیر لب. همینطور تا نزدیکی های میدان ونک دنبالشان راه رفتم و خاطرات گذشته را یکی یکی از ذهنم گذراندم. نزدیک به میدان که شدیم صدایشان کردم: آقای یوسفی! آقای یوسفی! آقای یوسفی سر برگرداندند و با همان آقایی روبرو شدند که چند دقیقه پیش در چهار راه جهان کودک به ایشان لبخند زده بود و سر تکان داد. آقای یوسفی چشمانش را ریز تر کرد تا مرا بشناسد. چند لحظه طول کشید تا اسمم را زیر لب جابه جا کند. از دوستشان عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید که صحبت های شما را قطع کردم. این آقای یوسفی کسی است که مسیر زندگی مرا عوض کرده است و من تقریبا نه تحقیقا، کل زندگی ام را مدیون ایشان هستم. ایشان هم سری تکان داد و آقای یوسفی "خواهشی می کنم" گفت از روی ادب. به دوست آقای یوسفی نگفتم که برادرم، سه تن از خواهرانم، چند نفر از آشنایانم ، بسیاری از دوستانم هم، بخش مهمی از زندگی خودشان را مدیون ایشانند. به دوست آقای یوسفی نگفتم که من سال دوم دبیرستان بودم و سقف آرزویم این بود بتوانم یک پیکان بخرم و با آن مسافر کشی کنم و در اوقات بیکاری ام دوست دختر و احتمالا در آینده همسر و فرزندانم را با همان پیکان به تفریح ببرم. و این زمانی بود که آقای یوسفی با برادرم آشنا شد و در اوج فشار های آن زمان که برادرم درگیرش بود( یک جوان ١٧ ساله با زن و دو بچه) آقای یوسفی، نگاهش را به زندگی تغییر داد و باعث شد او وارد دانشگاه شود،فوق لیسانس بگیرد،دکترا بگیرد و در حال حاضر به عنوان یکی از آدم های موفق اطرافم شناخته شود. به دوست آقای یوسفی نگفتم که این آشنا نگاهم را تغییر داد و آنقدر این تغییر نگاه برایم کارساز بود که توانستم من هم مسیری تقریبا مانند برادرم را طی کرده و به یکی از آدم های موفق هم سن وسال های خودم تبدیل شوم. خلاصه از دوست آقای یوسفی خداحافظی کردم بی آنکه خیلی چیز ها را به وی گفته باشم. با هم قدم زدیم تا میدان ونک. شماره دادیم و شماره گرفتیم و قرار شد دعوتشان کنم منزل مان و...... تنهایی قدم که می زدم به طرف ملاصدرا،به مقاله هایی که هر هفته آقای یوسفی کپی شده و کم رنگ بهمان می داد فکر می کردم. به جلساتی که با هم داشتیم. به وقت هایی که برایم می گذاشت تا نگاهمان را عوض کند.ما از طبقه پایین جامعه بودیم و با یک سری آرزوهای حداقلی،با سبک زندگی خاص، با سقف خواسته هایی که خیلی کوچک بود و با اینکه خیلی کوچک بود،رسیدن به آنها خیلی محال جلوه می کرد. یاد روز هایی افتادم که مسیر میدان شهرداری را تا خیابان رازی پیاده با من قدم میزد تا به من بفهماند آدم می تواند به چیز های بزرگ هم برسد. یادم می آمد که می گفت: "انسانها به اندازه آرزوهایشان رشد می کنند". و می خواست ما هی آرزوهایمان را بزرگ تر کنیم. آقای یوسفی به ما انگلیسی هم درس می داد. یادش به خیر. کتاب الکساندر. کتابی با جلد قرمز رنگ، حاوی ٨٠ متن انگلیسی که باید ترجمه می کردیم و لغت هایی که بلد نبودیم با مداد بالای هر متن می نوشتیم. یک روز یک آقای یوسفی از من لغت پرسید. چندتایی را بلد نبودم. گفت از هر کدام ۵٠٠ بار بنویس. رفتم خانه و نوشتم. از هر کدام ۵٠٠ بار. روی جلد دفتر هم برای خودم نوشتم: این سیاه مشق ها مکمل فردایند. نمی دانم وقتی جریمه هایم را آن روز آقای یوسفی خط می زد آیا این نوشته مرا خواند یانه. آقای یوسفی به من آموخت آرزوهایم رابزرگ کنم و من نیز اینچنین کردم. می گفت آدمی هنگامی میمیرد که دیگر آرزویی نداشته باشد...... تا منزل که رسیدم انبوه خاطرات از پیش چشمان می گذشت و به این فکر می کردم از بین اینهمه دوستان و اطرافیان آقای یوسفی کیست برای من همینطور آدم های اطرافم را دسته بندی میکردم درون ذهنم:
بعضی آدم های شبیه هیچ اند. یعنی هستند ولی بودن و یا نبودنشان فرقی نمی کند. چه در حال و چه در آینده.
بعضی آدم ها بعضی وقت ها هستند و بعضی وقت ها نیستند. آن زمان که هستند دیده می شوند و وقتی نیستند دیده نمی شوند.همین
بعضی آدم های فقط در گذشته زیبایند. یعنی وقتی که به آنها فکر میکنید حس خوبی به شما دست می دهد اما یک لحظه نمی توانید تصور کنید حالا کنارتان باشد. تحملش امکان پذیر نیست.
بعضی آدم ها هستند که فقط زمان گرفتاری می رسند. زمانی که به شانه ای احتیاج داری تا سخت گریه کنی. گریه ات که تمام شد نه تو دوست داری او باشد نه او حس نرفتن دارد.
برعکسش هم صادق است یعنی بعضی آدم ها هستند که فقط دوست داری با آنها بخندی،ساعتی،روزی.... خنده ات که تمام شد تمام می شوید برای هم.
بعضی آدم ها هستند که هی قوت هایت را به تو گوشزد می کنند و بعضی دیگر هم هستند که دائم نقاط ضعف ات را برایت بازگو می کنند.خوب خوب هم اگر این دو با هم ترکیب شوند بعضی هایی میسازند که در تو هم نقطه ضف می بنند و هم نقطه قوت و تورا با هر دو شکلش دوست دارند.
بعضی آدم ها هستند که کمکت می کنند تا خودت را بشناسی
بعضی آدم ها هستند که دستت را می گیرند تا بلند شوی
بعضی آدم ها هستند که سعی می کنند چیز یادت دهند
بعضی آدم ها هستند که می خواهند تجربه گرانبهاشان را در اختیارت بگذارند
بعضی از آدم ها هستند که در سختی ها به دادت می رسند
بعضی از آدم ها هستند که قلبت را تسخیر می کنند
بعضی از آدم ها هستند که می گذارند قلبشان را تسخیر کنی
و شاید همه ما برای همدیگر بعضی از اینهائیم.....
بعضی هایی زیادی از این آدم ها در مسیر رفتن از میدان ونک تا خیابان شیراز جنوبی ،به ذهنم رسید اما هیچکدامشان آقای یوسفی نمی شد با خودم فکر می کردم آقای یوسفی جز کدام یک از بعضی ها می تواند باشد؟
از همه این بعضی ها که بگذریم خیلی کم اند بعضی از آدم هایی که به شما نحوه آرزو کردن را بیاموزند. بعضی هایی که به شما بگویند که نگاهتان را تغییر دهید،به شما راه را نشان بدهند . آقای یوسفی از این دست آدم ها بود برای من.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٧/٢٠ - کاوه
هر چقدر این عابر پیاده می خواهد کار به کار کسی نداشته باشد وکسی کار به کارش، نمی شود. الان چند مدت است هی موضوع میآید سراغم و هی نمی نویسم. هی می نویسم و نمی گذارمش روی وب. هی می نویسم هی پاک میکنم. نمی شود. گاهی اوقات چیز هایی آدم می شنود که شاخ بر سرش هویدا می شود( هویدا به معنی آشکار نه آن مردک شاهنشاهی نامرد طاغوتی،اجنبی،خیانتکار.....) امروز شنبه است. مثل هفته گذشته منتظریم تا سه قسمت جدید سریال قهوه تلخ مهران مدیری توزیع شود. سریال جذابی که وقتی از صدا و سیما نگاهش نمی کنی انگار جذاب تر هم میشود. با خودم می گویم حالا اگر عادل فردوسی پور هم لطف کند دوشنبه ها سی دی نودش را پخش کند تا مردم از سوپر مارکت دریانی ها بخرند، گمان کنم دقیقا تعداد بینندگان صدا و سیما با تعداد آرای یکی از ریاست های محترم جمهور این کشور برابر خواهد شد. چیزی حدود 63 % تقریبا و این خودش آماری است برای جذب مخاطب صدا و سیما. به هر حال تا این مطلب سیاسی نشده است برویم سر اصل مطلب. ظاهرا مهران مدیری می بایست برای سریال قهوه تلخ هر هفته ( برای هر سه قسمت) مجوز جداگانه بگیرد تا بتواند قسمت های جدید این سریال را توزیع کند. این هم خودش شیوه است دیگر. خداوند این همه هوش و دولتمردان با هوش را از سر این کشور کم نکند. این هفته می بایست قسمت هفتم تا نهم می آمد. اما ظاهرا وزارت ارشاد به بهانه اینکه دوشنبه وفات است از دادن مجوز توزیع خودداری کرده است !!. خبر را که شنیدم دارد 4 عدد شاخ اونجام در می آید (واقعا که!! چقدر ذهنتان منحرف است! منظورم روی سرم بود و گرنه از واژه دم استفاده می کردم. واقعا متاسفم براتون!). اخه پدرتان خوب، مادرتان خوب ، این چه استدلال هایی است که می آوردید. بگویید با یک مشت گوسفند طرف هستید و خودتان را راحت کنید. برادر من،پدر من، آقای من، سرور من، دین من، دولت من این چه کار است که می کنید. تو زندگی خصوصی مردم چی کار دارید . بابا به خدا در دارقوزستان گواتامالا هم چنین کاری نمی کنند. اخه مگه جیب ملت، مگه ویدیو پلیر مردم مال پدرتان است که اینگونه دستور می دهید.حالا دارم فکر می کنم اگر بخواهند مجوز ها را اینگونه بدهند تکلیف ما با این سریال چه خواهد شد با این همه ایام وفات و سوگواری که ما در تقویم داریم. البته در جای خودش هم این شیوه خیلی پسندیده است!!! راستش اینگونه که می کنند ما هم می توانیم جک تولید کنیم و مردم حال کنند. اصلا شما آدمی را می نویسانید( یعنی به نوشتن وا می دارید) حال که دولت اینهمه به فکر دین و آخرت ملت است ما هم یه سری پیشنهاد داریم پیشنهاد هایی که می تواند در راستا اندیشه های اندیشناک دولت موثر واقع شود. از انجا که این آقایان اینقدر کارههای مهم دیگری دارند و وقت فکر کردن و پیشنهاد دادن ندارند با دوستان دور هم نشستیم و یک سری پیشنهاد اتود زدیم : · پیشنهاد می شود تقویم ایرانی به شبکه های خارجی اعلام شود تا این شبکه ها برنامه های خود را در ایام خاص قطع نمایند و ثوابی ببرند. · پیشنهاد می شود مداحی به هر خانه فرستاده شود تا اهالی خانه را در ایام سوگواری بگریاند. · راه اندازی طرح " سینه بزن، سینه بزن یاحسین" یعنی برگزاری مراسم سینه زنی در همه خانه ها با تک دست و به روش بوشهری · تنظیم یک برنامه نرم افزاری که دولت مکرم بتواند از راه دور همه دستگاهای پخش( سی دی ، دی وی دی، بلو ری و...) را هر موقع که دلش خواست خاموش یا روشن نماید. · ایجاد سازمان تزریق خانه به خانه غم و اندوه TKHBKHGHVA Organization)) در ایام مذکور · ساخت دستگاه سنجش میزان غمیت خانوار در ایام سوگواری و توزیع سهام عدالت بر اساس این شاخص. · صحبت با مهران مدیری برای ساخت برخی از قسمت های قهوه تلخ برای ایام سوگواری،مثلا در قسمتی مهران مدیری نوحه بخواند و همه عوامل تولید سینه بزنند یا برعکس. · از آنجا که قهوه یک محصول بیگانه است و تلخش هم بدتر،پیشنهاد می شود سریالی برای مقابله با مهران مدیری و اصولا خنده مردم توسط برادر " جواد شمقدری" تهیه شود با اسم "چایی شیرین" که در آن ملت فقط مثل چی گریه کنند. زیرا هم چای با فرهنگ ما بیشتر همخوان است و هم شیرین بودنش خیلی با گریه سازگاری دارد!!! · یادم هست در زمان های دور،هر وقت یک فیلم ویدیویی غیر مجاز می گرفتیم تا نگاه کنیم معمولا دو سه تا شوی طنین یا طپش اول و آخر نوار پر می کردند و اصولا این جور فیلم ها اجاره شان گران تر بود! پیشنهاد می شود از این شیوه استفاده شود یعنی با مهران مدیری صحبت شود اول و آخر سی دی هایش یکی دو تا مداحی حاج منصور و... بگذارد تا قبل و بعد خنده، مردم یک مشت زار بزنند تا شما دلتان خنک شود · پیشنهاد می شود به صورت مکتوب به مردم اعلام کنید تا این سریال ها را راس چه ساعتی تماشا کنند. مثلا عنوان شود همه با هم راس ساعت 9 این سریال ها را نگاه کنیم. · پیشنهاد می شود به مردم دستور داده شود تا قبل از نگاه کردن به هر قسمت تلویزیون را روشن کنند و 10 دقیقه به آن خیره شوند. این 10 دقیقه را صدا و سیما می تواند تبلیغات پخش کند. · پیشنهاد می شود به مردم اعلام شود که در ایام سوگواری بیایند سر کوچه گردن خود را کج کرده و به صورت بسیار غمگنانه به یک دیوار خیره شوند. · پیشنهاد می شود طبق آئین نامه به همه آحاد مردم اعلام شود در ایام سوگواری به هیچ وجه نمی توانند با یکدیگر روابط جنسی مشروع داشته باشند و اگر این کار را بکنند لعنت بر پدر مادر کسی که اینجا آشغال بریزد. · پیشنهاد می شود در شعب منتخب بانک ملی(بزرگترین بانک جهان اسلام) حسابی برای ملت باز شود و دولت در ایام سوگواری در این حساب پول بریزد و از مردم قول بگیرند که این پول زمانی مال آنها خواهد بود که در ایام سوگواری، کار بدی نکنند. البته این پول قابل پرداشت نخواهد بود ( با این شیوه می توان نفری 1000 میلیون تومان به حساب هر ایرانی در هر ایامی واریز شود چون قابل برداشت نیست بیشتر بهتر).
تندر نوشت:پیشنهاد می کنم اولا" روی جلد سی دی ها چند جمله دعا وجملات قصار بنویسند ،ثانیا" برای آن که اسم سریال با محتوای آن همخوانی داشته باشد، درانتهای هرقسمت بخشی از سخنرانی یکی از امامان جمعه ی تهران پخش شود.ودرابتدا هم تبلیغ کارهای آقای ده نمکی پخش شود.
نسرین نوشت:میتوانیم به دولت مکرم پیشنهاد کنیم که کتاب 1984 را بخوانند و تمام برنامه ها و روشهایی که در آن اجرا میشود را در کشورمون اجرا کنند. مخصوصا اون بخشش را که تلویزیون یک دستگاه ضبط کننده هم هست که تمام حرکات و صداهای خانه های مردم را ضبط میکند و در وزارتخانه مورد نظرشان کنترل میکنند. البته من و مریم یه پیشنهاد دیگه هم داشتیم که یه منبر گوشه پذیرایی هر خانه ای بسازند و یک روحانی را 24 ساعته اونجا بنشانند تا رفتار و اخلاقیات ساکنان را کنترل کند و در مواقع لزوم هدایتشان کند...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٧/۱۱ - کاوه
امروز سی و یکم شهریور ماه است دوباره
امروز
سی و چهار باره زاده می شوم
حالا شبیه سی و چهار سالگی شده ام
با سی و چهار سال دیدن
با سی و چهار سال شنیدن
با سی و چهار سال بوئیدن
با سی و چهار سال چشیدن
با سی و چهار سال لمس کردن
با ٣۴ سال نفس کشیدن
دارد زیر چشمانم چروک می شود
آهسته آهسته
و روی پیشانی ام
دارد شقیقه هایم سفید می شود
دانه
دانه
دانه
دارد گاه گاهی قلبم وا می ماند
گاه گاهی هم تند می زند
تند
تند
-تر می زند گاهی
دارد کم کم گاهی اوقات فکر می کنم
فلان رفتار به سنم نمی خورد
دارد بوی کهنگی می گیرد اندیشه هایم
آرام،آرام
دارد خاطره هایم زیاد تر می شود
انباشته
انباشته
دارد کودکی هایم دورتر می شوند از من
دور
تر
دارد رویاهایم نزدیک تر می شوند به من
و وقتی نزدیک تر می شود رویاهایت
مرگ آنها فرا می رسد
مرگ رویا هایم دارد فرا می رسد
یکی
یکی
دارم محافظه کار تر می شوم
دارم بیشتر به مرگ می اندیشم
دارم اشتباهاتم را بیشتر مرور می کنم
دارم به لذت بردن بیشتر از جهان فکر می کنم
دارم به این موضوع می اندیشم
که چگونه باقی بمانم
خودم؟
فکرم؟
یادگار هایم؟
یا نوشته هایی که دوستشان دارم؟
دارم می شمارم سال های پیش رویم را
با خودم می گویم : تا 40 سالگی
فقط 6 سال باقی است
تا 50 سالگی
فقط 16 سال
و تا شصت سالگی
تنها 26 سال
و همه اینها کمتر است از 34 سال
که رفته است
سریع
بادگونه
طوفان وار
دارم تولد را اندوهناکانه قلم می زنم انگار
دارم سی و چهار سالگی می شوم
انگار
دارم پیر می شوم آیا؟
.........................
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٦/۳۱ - کاوه