persianweblog persianblog
یاداشت های کاوه

در حاشیه دعوت جهت تجمع خونین در اعتراض به حضور بانوان در استادیوم

حدود هفت سالم بود که برادرم در منطقه دارخوین شهید شد. مادرم هفت شبانه روز با سِرُم زندگی کرد. جنگ با بوی مرگ برادرم و حس انتقام از همه عراقی ها و یک عالمه خبر که با صدای آهنگران قاطی شده بود درون تلویزیون ١۴اینچ سیاه و سفید قدم می زد و هر روز از پنجره کوچک اتاق مان که رو به حیاط آقای توتنچی باز می شد می امد و پخش می شد روی زندگی ما که دو تا اتاق بیشتر نداشت. اشک های مادرم، بغض همیشه خاموش پدرم، حس انتقام جویی برادر دیگرم، چوب ماهیگیری و تنفگ بادی برادر شهیدم که روی طاقچه گچی گذاشته شده بود، تمام تصاویر اون روز های من از جنگ است. هنوز هشت سالم نشده بود که مادرم من را با برادر بزرگترم ، ثبت نام کرد در بسیج دانش آموزی! آقای جوادی بود،آقای جورکش بود،طالب علیزاده مربی تخریب بود آقای موسوی طلب بود و چند نفر دیگر. پشت استخر بسیج که هنوز فکر کنم به همان نام است. کلاسهای عقیدتی داشتیم، کلاس های باز و بسته کردن کلاشینکف! کلاس های خنثی کردن مین و رزم شب در اردوگاه کپورچال!! داشتیم اماده می شدیم برای جنگ که صلح شد.که جنگ تمام شد. اما بسیج دانش اموزی فعالیتش کم نشد! ما را اماده می کردند برای جهاد های بزرگتر ! برای روز مبادا! مقر مان به هتل ایران شهرداری تغییر یافت ! یک ویدیوی سونی که با پنکه خنک می شد و چند تا میز پینک پنک همه جاذبه های جانبی جایی بود که هر روز دور هم جمع مان می کرد! ارزش ها داشت تغییر می کرد! ما بزرگ تر می شدیم !و کم کم جمع دوستان مان از هم می پاشید. برادرم ته ریشش در امده بود و رفت با بچه های مسجد فاطمیه قاطی شد. مهدی کامیاب رفت سراغ کار پدرش و در مغازه روبروی دفتر آن روزهای آقای نوبخت شروع کرد به آموختن حرفه! مهدی بهترین پینک پنک باز بسیج دانش اموزی بود! چند نفر دیگر هم از دوستان برادرم راه افتادند میان خیابان ها ی ان روزهای شهر رشت و شروع کردند به امر معروف کردن . اما زبانشان اندکی تند بود! یادم است از تمام تفریحات ان زمان، من یک نوار خاله سوسکه داشتم که با ضبط دو کاسته پر کرده بودم! یک روز صبح بیدارشدم و خواستم برای بار هزارم نوار را گوش کنم که متوجه شدم تمام شعر ها و متن هایی که توسط خاله سوسکه خوانده می شد و همه ی آهنگ های موش قصه ،پاک شده است! برادرم در هیبت یک سانسور چی شبانه ، نوار را قلع و قم کرده بود تصور بکنید: قصه خاله سوسکه بدون حضور خود خاله سوسکه و موش! نوار پاک شده بود و من اندازه همه کودکی ام گریستم! مادرم هم زورش به برادرم نمی رسید . چند جمله بلند بلند بین شان رد و بدل شد . برادرم تمام قد از ارزش هایش دفاع کرد و با مشت کوبید به "در" که یک تخته سلای پنج میل بود و از خانه بیرون رفت! علامت مشت برادرم درون در تا روز مرگ پدرم باقی ماند تا ما آن خاطره کودکی را هیچوقت از یاد نبریم. راه من و برادرم از هم جدا شد و من هر آنچه را که از او می شنیدم برعکسش را عمل میکردم! زمان گذشت ته ریش برادرم سیاه تر شد و از خوش روزگار وارد حلقه ای از دوستان شد که هرچند از جنگ امده بودند اما دغدغه خواندن داشتند! دغدغه خواندن کتاب هایی که با جنگ گذاشته بودند درون کتابخانه و اسلحه را بر دوش گرفته تا از خاک ایران دفاع کنند. برادرم به کمک همین حلقه وارد دانشگاه شد و برخی از دوستانش نیز! ما هم به قول اخوان ثالث آنچنان کردیم! و رفتیم جامعه شناسی بخوانیم.
یک روز سر کلاس مبانی جامعه شناسی دکتر خارابی درباره قضاوت ارزشی صحبت می کرد.ما فکر می کردیم علامه دهر شده ایم. یکی از دوستان کُرد ما کنفرانس داشت امد مطالبش را ارائه داد و در انتها از امامانشان ابوبکر و عثمان و عمر یاد کرد! و نام حضرت علی را در اخر ذکر کرد. همه ما برآشفتیم. من یک شعر پر از احساس نوشتم با یک عالمه تهدید مخفی، دادم دست رضا علیزاده تا توسط ایشان خوانده شود. اکثریت شیعه کلاس بودیم و در استان خود برو و بیایی داشتیم .درگیری های لفظی بالا گرفت . دکتر خارابی شروع کردند به توضیح دادن درباره قضاوت ارزشی و اینکه جامعه شناس نباید قضاوت ارزشی داشته باشد. به اینکه انسانها پدیده ها را با ورودیهای ذهن خودشان تفسیر می کنند و از دیدگاه خودشان همه حق هستند. بعد این بحث ها ادامه یافت و .....
حالا سال ها از اون روزها می گذرد و هر کدام از ما سوی جهان خویش رفته ایم. دیروز اعلامیه دوستان حزب الله و برادران بسیجی را دیدم که در شبکه های اجتماعی دست به دست می چرخد! تهدید به برگزاری راهپیمایی خونین جهت جلوگیری از حضور زنان در ورزشگا ها! نوشته ای که انگار از درون دل عده ای بیرون زده است و اقدام مذکور را بزرگترین خیانت انسانی می دانند. بی هر گونه تحقیقی می توان یافت که عقیده حاضر خلاف عقیده حداکثر جامعه است اما اقلیت مذکور چون خودش را در جایگاه اقلیت می بیند اینگونه داد می زند و صدایش را بلند می کند! عده ای هم شروع کرده اند به بد و بیراه گفتن و رویه های تقابلی!
به راستی کدام گروه حق می گویند؟
آیا ارزش های شهدا با آمدن بانوان به ورزشگاه به فنا می رود؟آیا گرفتن حق ابراز احساسات نیمی از جمعیت کشور در این سی سال درست بوده است؟ آیا باید کفن بپوشیم! یا باید روسری سر کنیم و به دفاع از زنان به ورزشگاه آزادی برویم؟ این جنگ تا کجا ادامه خواهد یافت؟
به قول آقای خارابی هر کدام از گروه ها با ورودیهای ذهن خود به تحلیل این موقعیت دست می زنند و خود را حق می دانند.کاش می شد دغدغه های هم را بفهمیم و به جای تقابل و کشمکش به گفتگو بپردازیم. به جای انگ زدن به همدیگر روی هم را ببوسیم و بگوییم برادرم ، عزیزم، هم وطنم من هم به مانند شما بهترین عزیزانم را در راه دفاع از مملکت از دست داده ام!من هم بهترین دوران جوانی ام را با همین دغدغه های تو زیسته ام! من هم دلم برای یک وجب خاک وطن پر پر می زند وقتی دو هفته از این کشور خارج میشوم . من هم وقتی غواصان دست بسته در خاک مدفون شده را میبینم به پهنای صورت اشک میریزم و قلبم میگیرد، من هم هنوز وقتی حسین را در عاشورا سر می برند بر سینه ام می کوبم. من هم شبیه توام. من اصلا خود توام. روبروی تو نیستم. فقط می خواهم زندگی کنم. می خواهم شاد باشم! می خواهم همان خواهر،همان مادر، همان ناموسی را که به خاطرش اسلحه بدست گرفتم را بردارم ببرم پرچم کشورم را بالا بگیرم و در این شور ملی شرکت کنم. تو هم این حق را داری! حق داری بیایی بنشینی کنار من! من هم حق ندارم روسری را از سرم باز کنم و تو را به سخره بگیرم جلوی دوربین! من هم حق ندارم ارزش های تو را به مسخره بگیرم و به تو انگ بزنم من هم حق ندارم فحش بدهم بد دهنی کنم و....
برادرم ،خواهر عزیز تر ازجانم من فقط می خواهم زندگی کنم! در کنار تو که هزاران سال نوری از من و تفکر من دوری و من هم! اما زندگی حق هر دوی ماست. چرا با کفن ؟ بیا با پرچم پاک کشورمان که همه ما برایش زندگی داده ایم به ورزشگاه برویم. در کنار هم .

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/۳/٢۱ - کاوه